تبليغاتX
دیدار دوست
با الهام از شعر (جان جهان دوش کجا بوده اي)و با اجازه از مولوي:

جان پسر دوش کجا بوده اي       کز من و مادر تو جدا بود ه اي

از سر شب تا دم بوق سحر        باز مگر با رفقا بود ه اي

حال چرايي تو چنين کله پا         موقع رفتن سر پا بوده اي

عرضه ندارم که بگويم تو را         با چه کساني و چرا بود ه اي

شک نکنم،با دو سه تا مثل خود    در پي اعمال خطا بوده اي

رشک برم،کاش که بودم چماغ      چون به چماغي تو سزا بوده اي

تا که نگويند تو را مردمان            بي پدر و راهنما بوده اي

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم مرداد 1384ساعت 1:10  توسط سیدحسن حسینی   | 

بالاخره مشکل اداريم هم حل شد و امسال در جايي که بسيار علاقه داشتم تدريس خواهم کرد.راستش

ديگر از تدريس در مناطق محروم خسته شده بودم هر چند ان هم لذت خاص خود را دارد و جايي که بودم

فاصله اش تا منزل حدود ۲۰ کيلومتر بود و چندان هم رفت و امد سخت نبود اما باور کنيد که بعد ۱۰ سال

رفت و امد ديگر احتياج به استراحت داشتم و حال يک کوچه انطرف تر محل کارم است و لحظه شماري

ميکنم تا اول مهر که با روحيه و عشقيمضاعف در سر کلاس حاضر شوم و به فرزندان اين اب و خاک

اموزش دهم.ميدانم که بي توکل اين کار شدني نبود يادم هست روز ميلاد خانم فاطمه زهرا توسلي

داشتم و چند روز بعد مشکلم حل شد. از شما سپاسگذارم، بي بي دو عالم و اميد که بتوانم به

شاگردانم مهر و محبت اهل بيت را اموزش دهم.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم مرداد 1384ساعت 2:5  توسط سیدحسن حسینی   | 

 روزها از پی هم روانند

 هفته،ماه،فصل و سال میگذرد

 و همچنان به امید فرداییم

 فردا همان شود که میخواهم

 و چون فردا آید فردای دیگر زاده گردد

 هیچ اندیشیده ای؟

 این آرزو بر باد خواهد رفت

 و در باغچه خاطراتت

 گزنه ها رشد خواهند نمود

 آی باغبان اندیشه

 دستهایت را به هم زن

 و نهال تفکر را

 در خاک توکل غرس کن

 (۸۴/۵/۲۰ سید)

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم مرداد 1384ساعت 0:28  توسط سیدحسن حسینی   |